تبليغاتX
حضرت عشق بفرما


حضرت عشق بفرما

اگر بناست جارو کش خیابان ها باشی میتوانی این کاررا طوری انجام دهی.

 که میکل آنژ نقاشی میکرد

یا بتهوون موسیقی می ساخت

 یا شکسپیر شعر می سرود

میتوانی چنان خیابان ها را جارو کنی که آسمان ها و زمین بگویند در اینجا جاروکش بزرگی زندگی میکند که کارش را خوب انجام میدهد .

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 16:46 توسط محمد پور| |

آه،رنگین کمان زیبایی که از نور ساخته شده ای

وقتی تو ظاهر میشوی                بهشت گشوده میشود

و بر فراز تو  فرشته ها نزدیک میشوند و میخوانند

رنگین کمان !!!!!!!!!!!!!!!!!؟!؟!!!؟؟!!!!!

رنگین کمان!لبخند خداوند اینجاست.        

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 17:0 توسط محمد پور| |

من سر به تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق بهم ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول...
من سر به تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول...


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 16:35 توسط محمد پور| |

 

پس بیا برویم من وتو

وقتی غروب بر آسمان لمیده است.

چون بیماری بیهوش بر تخت

بیا برویم از آن خیابان های نیم خلوت

پاتوق های پر همهمه شب های بی قراری

در هتل های ارزان یک شبه ورستوران های ساحلی

با کفپوشی از خاک اره و صدف های حلزون

خیابان هایی که همچون بحثی ملال انگیز

در پی هم میایند با قصدی توطئه آمیز

تا تو را به سوی پرسشی توانفرسا بکشانند.....

آه مپرس که چه پرسشی

بیا به دیدارش برویم.

زنان به تالار می آیند و میروند

در آن حال که از میکل آنژ سخن میگویند.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 16:18 توسط محمد پور| |

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذاشتم

میخواهم این درد در دل بمیرد میخوانم تا دیگر بر سر جانم آید دیگر 

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دیگر گذشتم

هر عشقی میمیرد خاموشی میگیرد 

عشق تو نمیمیرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمیگیرد

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 20:15 توسط محمد پور| |







فکر می کنم که دچار حالتی شبیه « دوست داشتن » شده باشم !

نمی توانم اسمش رابگذارم  عشق . برای اینکه به قول همیشه توُ عشق ساده نیست .

ولی دوست داشتن چرا!!

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 17:55 توسط محمد پور| |

 

چقدر زود دیر میشود 

. . .

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از اینکه با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آه

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود

. . .

 

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:13 توسط محمد پور| |

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط محمد پور| |

واقعا واقعيت تلخ است
شايد به شيريني آدامس هاي پنج توماني كه مادر هر موقع بهانه مي گرفتي در دستت مي گذاشت.
شايد به شيريني بستني كه با برادرت مي خوردي.
شايد به شريني لبخند خواهر هر بار پس از نگاه به عكس پدر بر تو
و شايد شرين تر از همه
دلخوشي به نامه اي از مدرسه به خاطر كتك كاري
كه بابا ديگر مجبور است فردا هر جا هست بيايد مدرسه
و ترس از كم شدن نمره انضباط
و زنگ آخر و باز نيامدن پدر
و باز هم دست مادر و راه خانه
و اينك مرور خاطرات و كنج اتاق
شايد كه دري پيدا شود به معجزه اي براي ...
و به خود آمدن با صداي نامجو كه :
آه كه اينطور
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 18:36 توسط محمد پور| |

 
 
.
خدایا
.
مرا با گنجشک های سحرگاه کوهستان محشور کن
.
بگذار ترنم آوازشان مرا بشوید و پاک کند
.
...
.
بُراده های آبی ماه . مصطفی پورنجاتی
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 17:30 توسط محمد پور| |


من به دنبال گل گمشده ی عشق توام
روی دریا
اوج صحرا

واندر آن ظلمت که کس را نیست از کنه اش خبر
کوله باری از سوال بی جواب
من کیم ؟ ما کیستیم؟
و از چه رو آدم برای چیستیم ؟

جیرجیرک چرا در شب چنین مستانه مستی می کند؟
کشف راز عشق در دیوانگی!
کشف راز مرگ در آوارگی!

این چه قانونی است در دنیای ما!
سیرت و صورت چرا با هم عداوت می کنند!

عصر من عصر فروش رنگها
رنگها , نیرنگها
یک حقیقت در اسارت مانده است

پشت دیوار فریب , پشت دیوار دروغ , پشت بازار فروش رنگها
ما اسیر بازی بازاریان
ساقی و می , عارف و دل عاشقی را کشته اند 
نیش طعن صورتکها هم که جان را می درد

اوج غربت , اوج دلتنگی و غم پای در راهم
پای در راهم در این ظلمت
تا به کف آرم حقیقت را
آن زمان کز دیدن رویت به مستی
راز هستی را ستایش می کنم



نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 21:2 توسط محمد پور| |

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:35 توسط محمد پور| |

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:33 توسط محمد پور| |

بازار سنگ فروش ها کجاست ؟

به دنبال سنگی کمیابم ...

آیا سنگ صبور هم می فروشند ؟!

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 15:8 توسط محمد پور| |

اگر بناست جارو کش خیابان ها باشی میتوانی این کاررا طوری انجام دهی.

 که میکل آنژ نقاشی میکرد

یا بتهوون موسیقی می ساخت

 یا شکسپیر شعر می سرود

میتوانی چنان خیابان ها را جارو کنی که آسمان ها و زمین بگویند در اینجا جاروکش بزرگی زندگی میکند که کارش را خوب انجام میدهد .

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 21:5 توسط محمد پور| |

من سر به تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق بهم ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول...
من سر به تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول...


نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:29 توسط محمد پور| |

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:20 توسط محمد پور| |

وقتی خدای آسمون بنده هاشو می آفرید

رو پیشونی هر کسی قصه سرنوشتی چید

با قلم خوشبختیها . با جوهر طلایی رنگ

رو پیشونیها می نوشت قصه خوب سرنوشت

وقتی که نوبتم رسید  .مرغک بخت من پرید

قلم نوک طلا شکست  .جوهر فقط سیاهی زد 

وقتی خدا اینجوری دید  از مرغ غم یه پر کشید

با قلم بدبختیها  و با جوهر سیاهیها

رو پیشونی من نوشت :

                                      قصه تلخ سرنوشت . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:15 توسط محمد پور| |

چند وقتیست دستانت را گم کردم در میان ابرها......
هر شب به دنبال دستانت به اسمان ها سفر میکنم.......
سراغ دستانت را از ستاره می گیرم.....
از همه قاصدک ها سراغ دستانت را گرفته ام .....
بوی دستانت مرا تا مرز جنون می برد......
دستانت بودنم را به یادم می اورد......
دستانت برای من حکم زندگی داشت......
دستانت هر روز به من می گفت عاشقی..........

دستانت.......!!!
 
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:9 توسط محمد پور| |

سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است

اما تو باور نکن ...
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:6 توسط محمد پور| |


انتظار

وقتي آدم روي يك نيمكت منتظر است بدترين غمها به آدم هجوم مي آورد.

نيمكت جاي خوبي براي منتظر بودن نيست!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:22 توسط محمد پور| |

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:19 توسط محمد پور| |

تو ارزش بیش از آن را داری که با یک فرشته مقایسه ات کنند .تمام موهبت های طبیعت در وجو. توست ،تو هم اشک و هم پایداری خلل ناپذیر داری

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:11 توسط محمد پور| |

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:9 توسط محمد پور| |

اهل دانشگاهم
رشته ام علافي‌ست
جيب‌هايم خالي‌ست
پدري دارم حسرتش يک شب خواب!
دوستاني همه از دم ناباب
و خدايي که مرا کرده جواب

اهل دانشگاهم
قبله‌ام استاد است
جانمازم نمره
خوب مي‌فهمم سهم آينده من بي‌کاريست
من نمي‌دانم که چرا مي‌گويند
مرد تاجر خوب است و مهندس بي‌کار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نيست
((چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد))
بايد از آدم دانا ترسيد
بايد از قيمت دانش ناليد
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:30 توسط محمد پور| |


Design By : Night Skin